همهچیز از درج پیام یک دختر ۲۲ساله در قسمت نظرات یک گفتوگوی خاص شروع شد.

خوشاقبال بودم که بیتا، یک راه ارتباطی در قسمت اطلاعات مخاطبان درج کرده بود. این بار من برای او پیام ارسال کردم؛ پیامی حاوی دعوت برای گفتوگو. پیشنهاد مصاحبه اما با قاطعیت از طرف بیتا رد شد. چرا؟ چون شک کرده بود مبادا خبرنگار یکی از رسانههای معاند آن طرف آبی باشم. خیالش که از خودی بودن خبرگزاری فارس راحت شد، با یک آرزو با آغوش باز از گفتوگو استقبال کرد؛ با این امید که بیان تجربهاش بتواند حتی یک نفر را از سردرگمیهای این روزهای جامعه نجات دهد.
با دغدغهمندی بیتا نسبت به نوجوانان و جوانان جامعه و اطلاعات خوبش، مصاحبه عمیقتر از آنی شد که پیشبینی کرده بودم. اگر شما هم مشتاق شدهاید ماجرای حجاب را از زاویه نگاه دختر جوانی ببینید که با یک انتخاب آگاهانه از میانه مسیر بیحجابی برگشته، با این گفتوگو همراه باشید.
بیمقدمه، ما را ببر به آن روزی که برای اولین بار بدون حجاب از خانه بیرون رفتی. چه اتفاقی افتاد که چنین تصمیمی گرفتی؟
- تمام ماجرا زیر سر خواهر کوچکترم بود. راستش من یک تیپ معمولی داشتم. چادری و محجبه نبودم اما حجاب و ظاهرم آنقدر معمولی و قابل قبول بود که هیچوقت کسی در خیابان به من تذکر نداده بود. تا اینکه خواهر ۱۴سالهام وارد ماجرا شد. این خواهر بهاصطلاح دهه هشتادی من، با اینکه در سالهای قبل با اشتیاق در برنامههایی مثل نسل سلیمانی در مدرسهاش شرکت میکرد اما در جریان اتفاقات چند ماه گذشته، تحت تأثیر دوستان و همکلاسیهایش، نگاه و رفتارش تغییر کرد. به طور کلی، خواهرم خیلی دهنبین است و از حرف اطرافیان بهشدت تأثیر میپذیرد. مثلاً ما هیچوقت ماهواره نداشتیم اما اغلب دوستان خواهرم در خانههایشان ماهواره داشتند. میآمدند برای او تعریف میکردند و او هم جذب آنها میشد.
خلاصه از یک جایی به بعد، اصرارهای خواهرم به من و مادرم شروع شد که: «همه مادران و خواهران دوستانم بدون حجاب بیرون میآیند. شما هم روسری و شالتان را بگذارید کنار. این مدلی که الان هستید، خوب نیست. آبروی من پیش دوستانم میرود!» مادرم که اصلاً زیر بار این حرفها نرفت اما من وقتی دیدم خواهرم دستبردار نیست و خیلی ابراز ناراحتی میکند، تسلیم شدم و تصمیم گرفتم طبق خواست او، بدون حجاب بیرون بروم
*ماجرای بیحجابی، همینقدر سریع و غیرارادی برای تو اتفاق افتاد؟! بدون اینکه به آن فکر کرده باشی و خواسته قلبی خودت باشد؟
- بله. فقط به خواست خواهرم بود. آنقدر هم از به نتیجه رسیدن حرفهایش خوشحال بود که هر روز با شوق و ذوق یک تز جدید میداد؛ «بیتا! امروز موهایت را اینطوری کن. فردا فلان چیز را به موهایت بزن و با لباست ست کن و...»
البته من آنقدرها هم سریع و یکدفعه حجاب را کنار نگذاشتم.

فهمیدن سخن دیگران