این یک داستان است
ولی نمونه هایی از این داستانها در زندگی های واقعی اتفاق افتاده است
عقيدش اين بود كه دخترا فقط واسه … خوبن
بايد تا ميشه ازشون استفاده كرد و بعد هم ولشون كرد و يكي ديگه ….
با اين عقيدش زندگي مي كرد و به قول خودش فكر مي كرد كه خيلي هم داره بهش خوش مي گذره .. يادش رفته بود كه آدم هر كاري كنه بي جواب نمي مونه …
با دوستاش قرار مي ذاشتن هر دفعه يك كدوم يه دختري رو مي آوردن و چند نفري ...
طبق معمول هميشه اين بار هم دعوت شد كه بره و از اين سفره پهن شده بهره مند شه… كلي دلشو صابون زد و آماده شد و راهی خونه دوستش..
راه ترافیک بود وقتی خونه دوستش رسید دوستان زهرماری را سر کشیده بودن و ولو افتاده بودن کناری و دری وری می گفتن
کامران تا مرا دید تلوتلو کنان اومد و دستشو گذاشت رو شونه ام و گفت پدرسگ رو بستم تو اون اطاق برو حالشو ببر
شاد و خندان با يك نگاه هرزه در را باز كردم و رفتم تو …یه جسم نيمه جون افتاده بود رو تخت… خدايا چي مي ديدم…..
اون جسم رو بارها در آغوش كشيده بودم ، بارها نوازشش كرده بود ...

پاهام ديگه قدرت نداشت ، زانوهام خم شد… اون جسم ...
آبجی کوچولو بود ، خونین و مالین از پشت پرده اشك نگاهم مي كرد…
نتونستم تاب غم اون چشا رو بيارم …
نمي تونستم باور كنم ...
آبجیم که مادر اونو بمن سپرده بود زیر پای دوستام لگد مال شده بود…
چشام قرمز شد ... چاقو بود و فریاد ضعیف خواهرم ...
خون تحمل نکرد و از کنار چاقویی که به شکمش زده بودم بیرون ریخت... دلم به همين زودي واسه اون تنگ شد … جاي خاليش رو که بهم داداشی می گفت حس میکردم
نفس هاي آبجی آهسته تر میشد و چشام در حالیکه او رو می پایید تارتر میشد
خدایا بالاخره جواب كارامو گرفتم…
فهمیدن سخن دیگران