از اینکه همسرم اهل دین و اینجور چیزا نبود ؛ ناراحت بودم
روزی بهش گفتمبرای گردش خیلی جاها بردمت (از سفرهای خارج گرفته تا گردش در اقصی نقاط ایران)
بیا یه بارهم که شده بریم مشهد پابوس امام رضا (علیه السلام)
قبول کرد و رفتیم مشهد
جمعیت شلوغ بود
کنار حرم ایستاد
گفت شلوغه برگردیم
برگشتیم و رفتیم جاهای دیدنی (از شاندیز گرفته تا ...) مشهد را ببینیم
روزها همینجوری سپری می شد
روز وداع شد
نشستیم داخل ماشین و راه افتادیم
از کنار حرم امام رضا (علیه السلام) که دور میشدیم

زنم به طرف حرم برگشت و گفت
بای بای رضا
در حالیکه ماشین را می روندم ؛ خوابش برد
یهو از خواب پرید
گفت برگردیم
گفتم مگه چی شده
گفت برگردیم خواب دیدم کنار باب جواد ایستادم و امام رضا (علیهما السلام) به زائرینش عنایتی می کند
به منم نگاه کرد و عنایتی فرمود
ماشینو برگردوندم بطرف مشهد
حالا هروقت میائیم حرم
نگران همسرم میشم
آخه هروقت از حرم میخواد خارج بشه
اونقدر بی حال میشه که باید زیر بغلشو بگیریم تا بتونم از حرم بیارمش بیرون
فهمیدن سخن دیگران